|
ما ناشادترين مردمان جهانيم
ما ناشادترين مردمان جهانيم. شادي به مفهوم واقعي آن يعني شادي روحي و باطني در زندگي ما تهي از معنا است. نه آن شاديهاي سطحي و گذرا كه جز تسكيني مقطعي نيست، بلكه شادي واقعي و پايدار كه در آن لذت روح و جان باشد و آدمها را سرشار از مهر به يكديگر و انرژي كند. ما ناشادترين مردمان جهانيم. در سرزمين مولانا و حافظ و سعدي و خيام هستيم كه لُب كلامشان رسيدن به شادي و شادكامي است. ما در سرزميني هستيم كه پيام حكيمان و عرفايش نه سوگ و عزا كه شادي در وصل معشوق است. اما دريغ كه شعرها اين روزها به كار تفأل و استخاره ميآيند يا عروسكبازي و نه وصال معشوق! ما ناشادترين مردمان جهانيم. در عزاي مردگانمان صيحه ميزنيم، ضجه ميكنيم، جيغ ميكشيم، بر سر ميزنيم، شيون ميكنيم، سوگواري ميكنيم، به عزا مينشينيم و انبوه مراسم مردهپرستي و مردهبازي داريم اما مذاهب ما ميگويند پيش خدا ميرويم كه سراسر مهر و آرامش است و عجبا اين ريا! و عجبا كه مرگ در چنين جامعهاي چقدر دشوار و جانكاه است. ما ناشادترين مردمان جهانيم. گورستانهايمان تيره و تاريك و هراسآور در هجوم رنگهاي تيره و خاكستري است. به مرگ و معاد معتقديم ولي با اعتقادات متناقض، سر خدا كلاه ميگذاريم و از مرگ آنقدر چهرهي هراسآور و منفوري ساختهايم كه انگار هيچ گاه گذار پوستمان به دباغخانهي مرگ نخواهد افتاد. ما ناشادترين مردمان جهانيم. شهرهايمان، لباسهايمان، همه چيزمان را تيره و تار كردهايم. ما ملت آ«رنگمردهآ»اي هستيم. رنگ پيش ما مرده است. حتي رنگ را از لباسهاي محليمان كه مظهر انس انسان با طبيعت است گرفتهايم. ما سبز نيستيم. حتي زرد هم نيستيم. حتي سياه هم نيسيتم. هيچيم هيچ! ما دچار هيچرنگي شدهايم چون هيچ رنگي شادمان نميكند. از هيچ رنگي لذت نميبريم. ما ناشادترين مردمان جهانيم. چون غم نان، حتي دانايان را گرفتار خود كرده و اول و آخر كلام بيشتر ما رنج اقتصادي است. بيشتر مردم آنچنان هراس آينده دارند كه فرصت تفكر دربارهي چرايي زندگي خود را ندارند! ما ناشادترين مردمان جهانيم. اقويا مثل تمام طول تاريخ به ضعفا زور ميگويند. (...Censored by Moderator...) و ملتيان در حال خوردن همديگر! خودمان دست به دست هم داده و زندگي را به كام يكديگر تلخ كردهايم. و به راستي در اين گرگساري كه خاك وطن مينامندش، حاصلش جز اندوه چيست؟ ما ناشادترين مردمان جهانيم. شادي از جامعهي ما گرفته شده است. شادي را در ذهن يكايكمان كشتهاند. جوانان به الكل و مخدر پناه ميبرند و پنهان باده ميخورند كه تعزير نشوند. شادي راستين از آنان گرفته شده است. همه در حال گريز از خود و فراموشي هستند. ما ناشادترين مردمان جهانيم. هر چه داشته باشيم باز هم ناشاديم. ميليونها نفر در جهان در فقر اما شاد زندگي ميكنند. ميليونها هندو با تنها لباسي براي بيشتر عمرشان زندگي ميكنند اما شاد ميميرند. ولي ما بسيار دنيادوست تنگچشم داريم كه تا خاك گور چشمشان را پر نسازد، در حرص و جوش و ولع و طمع هستند و دنيا را جز براي خودشان نميخواهند. ما ناشادترين مردمان جهانيم. اكثر ما در ديپرشن(depression) و افسردگي به سرميبرند. بيشتر ما بيماريم. افسردهايم. خودآزار و ديگرآزاريم. لجوج و كينهتوز و حسود و لبريز از بخليم. سرشار از كينه و نفرت و رشك و بدبيني و تهمت و بهتان و افترا نسبت به ديگران هستيم. متملق و چاپلوس و دروغگو و سطحينگر و خودخواه هستيم. بيشتر ما همان ايراني مفلوك دوران قاجار هستيم كه خرت و پرتهاي مدرن به خودمان اضافه كردهايم. امروزي شدهايم اما ديروزي هستيم. چگونه ميتوان براي ما، ما ناشادترين مردم جهان، شادي را با معناي واقعي و پايدار تعريف كرد؟ از گاهنوشتهاي ناصر خالديان
|
