|
رخصت بده که بشکنم غرورم و به پاي تو ... فرصت بده که جون بدم به حرمت صداي تو ... مهلت بده تو شهر تو دوباره دربدر بشم ... از اشتعال بوسه هات يه تل خاکستر بشم ... بزار که رنگ گونه هات منو به مسلخ بکشه ... بختک سرد بي کسي از رو دريچه رد بشه ... با رخصت نگاه تو البرز و از جا مي کنم ... رو خواب شب خط مي کشم به قلب فردا مي زنم ... نمي زارم دست نسيم به گرد عطرت برسه ... براي از طرح رد شدن فکر نوازشت بشه ... بودن تو غنيمته حتي براي يه نفس .... نزار که بي توگم بشم تو ازدحام اين قفس ...
|

