تبليغاتX
پیرغار دات کام

*دلت را هم بهاري كن مانند بهار*

 

آرزوها در انتظار برآورده شدن با تو به بهار مي آيند.

بر تن وسوسه هاي تمام نشدني لباس اعتدال بپوشان.

       فصل اخم و حرفهايي كه در سردي هواي شبانه بخار مي شوند گذشته.

     لبخندت را در آينه ي زلال آب چشمه ها براي خود تكرار كن.

كلمات كهنه را در سپيدي برفهاي آب شده ي رود بشوي

 حرفهاي تازه را چون ماهي هاي پولك نقره اي صياد باش.

   بگذار دو شكوفه ي تازه رسته براي لحظه اي در مردمك چشمهايت قاب شوند 

 و نگاهت عطر مهرباني به خود بگيرد.

     برفها نشسته در لابلاي ابرها به دوردست ها آن سوي زمين كوچ كرده اند.

هوا باراني است.منتظر باش .

برخورد چترهاي باران خورده; عابري را شايد با تو آشنا كند.

  هيزم شكن كنده ي غمهايت باش و در آتش سور چهارشنبه ات آنها را بسوزان.

از پيله ي سخت تنهايي بيرون بيا.پروانه شو.

هواي دشت سبز عاشقي در انتظار بالهاي زيباي توست.

         به تكرار سريع برف پاك كن روي شيشه ي ماشين زمان در جاده ي زندگي نگاه كن.

تابلو بازگشت ممنوع را به خاطر بسپار.مقصد نرفته هاست.

 گاهي خرمالو ها سهم گنجشك ها مي شوند. برگهاي بي وفا را فراموش كن.

    جوانه ها تازه روييده اند. دستكش هاي چرمي قهر را با دندان سپيد محبت بيرون بكش. بگذار دستهايت هواي آشتي بخورند.

 همه ي درها كه بسته باشد گريبان تنهايي امن ترين جا براي گريستن است.

 

گريه فهم چشم ها را بالا مي برد .

تنهايي را از حس تكرار خاطرات شيرين گذشته لبريز كن.

به عشوه ي مترسك كينه زير نور ماه نگاه نكن.

 در دادگاه شبانه ي اعمال روزانه، پيش از همه خود را ببخش

    گاهي لازم است بخشش كني

  ونامي تازه را بر روي ديوار احساست بنويسي .

   فاصله هايي در انتظار فرو ريختن اند.

آن بهار را كه دستت به زنگ نمي رسيد،

  به ياد بياور و فراموش نكن زماني مي رسد كه هر چه زنگ مي زني

 هيچكس در خانه نيست تا در را به رويت باز كند.

اين فاصله را زندگي كن.

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فریبا در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 و ساعت 11:38 قبل از ظهر

.به نام او كه در وجودش هيچ شكي نيست

تمام سپاس از آن او

که غیر از او هيچ کس را صدا نمی کنم

گيرم که ديگران را صدا کردم

پاسخم را نمی دادند

تمام سپاس از آن او

که دلم به هيچ کس غير او خوش نيست

گيرم که به ديگران دل خوش می کردم

نا اميدم کردند

تمام سپاس از آن او

که کارهايم را خودش رو به راه می کند و پيش اش عزيزم

گيرم که امورم را وا می گذاشت به اين مردم

خوارم می کردند

تمام سپاس از آن او

که به من نيازی نداشت ولی گفت: دوستت دارم

تمام سپاس از آن او

که جوری با من صبوری می کند

که انگار هيچ کار سياهی نکرده ام

پروردگار من، بهترين من است

بهترين چيزی که می شناسم

شايسته ترين کس برای پرستش

شايسته ترين کس برای سپاس 
 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فریبا در پنجشنبه دوم آذر 1385 و ساعت 10:30 قبل از ظهر