|
الفباي موفقيت
الف: اشتياق براي رسيدن به نهايت آرزوها ب: بخشش براي تجلي روح و صيقل جسم پ: پوياپي براي پيوستن به خروش حيات ت: تدبير براي ديدن افق فرداها ث: ثبات براي ايستادن در برابر باز دارند ه ها ج: جسارت براي ادامه زيستن چ: چاره انديشي براي يافتن راهي در گرداب اشتباه ح: حق شناسي براي تزكيه نفس خ: خودداري براي تمرين استقامت د: دور انديشي براي تحول تاريخ ذ: ذكر گوپي براي اخلاص عمل ر: رضايت مندي براي احساس شعف ز: زيركي براي مغتنم شمردن دم ها ژ: ژرف بيني براي شكافتن عمق درد ها س: سخاوت براي گشايش كار ها ش: شايستگي براي لبريز شدن در اوج ص: صداقت براي بقاي دوستي ض: ضمانت براي پايبندي به عهد ط: طا قت براي تحمل شكست ظ: ظرافت براي ديدن حقيقت پوشيده در صدف ع: عطوفت براي غنچه نشكفته باورها غ: غيرت براي بقاي انسانيت ف: فداكاري براي قلب هاي درد مند ق: قدر شناسي براي گفتن ناگفته هاي دل ك: كرامت براي نگاهي از سر عشق گ: گذشت براي پالايش احساس ل: لياقت براي تحقق اميد ها م: محبت براي نگاه معصوم يك كودك ن: نكته بيني براي ديدن ناديده ها و: واقع گرايي براي دستيابي به كنه هستي ه: هدفمندي براي تبلور خواسته ها ي: يك رنگي براي گريز از تجربه دردهاي مشترك
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط فریبا در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 و ساعت 2:33 بعد از ظهر
|
از خدا خواستم
از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد خدا گفت: نه رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکش.
از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد خدا گفت: نه شکيبايي زاده رنج و سختي است. شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.
از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد خدا گفت: نه من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد خدا گفت: نه رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد خدا گفت: نه بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و باز گفت: نه من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.
از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم........
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط فریبا در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 و ساعت 2:32 بعد از ظهر
|
با قلم ...
با قلم می گویم : - ای همزاد ، ای همراه ، ای هم سرنوشت ، هر دومان حیران بازی های دوران های زشت . شعرهایم را نوشتی دست خوش ؛ اشک هایم را کجا خواهی نوشت ؟
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط فریبا در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 و ساعت 2:31 بعد از ظهر
|
هر پلك زدن مرگ يك لحظه است و مژه ها سوگواراني سياه پوش در ماتم قتل عام لحظه ها

ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط فریبا در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 و ساعت 12:53 بعد از ظهر
|
هفت نصيحت مولانا
گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)
باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)
اگر كسي اشتباه كرد آن را بپوشان (مثل شب)
وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)
متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)
بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )
اگر مي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه )
* * *
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط فریبا در یکشنبه یازدهم تیر 1385 و ساعت 5:5 بعد از ظهر
|
زیبایی انسان در چیست؟
روزي شاگردان نزدحکيم رفتندوپرسيدند: استاد زيبايي انسان
درچيست؟ حکيم 2 کاسه کنارشاگردان گذاشت وگفت: به اين 2کاسه
نگاه کنيد اولي ازطلا درست شده است ودرونش زهراست ودومي
کاسه اي گليست ودرونش آب گوارا است، شما کدام راميخوريد؟
شاگردان جواب دادند: کاسه گلي را. حکيم گفت: آدمي هم همچون اين
کاسه است.
آنچه که آدمي رازيبا مي کند درونش واخلاقش است.
درکنارصورتمان بايد سيرتمان رازيباکنيم.
* * *

اشتقاق
وقتی جهان از ریشه ی جهنم و آدم از عدم و سعی از ریشه های یأس می آید وقتی که یک تفاوت ساده در حرف کفتار را به کفتر تبدیل می کند باید به بی تفاوتی واژه ها و واژه های بی طرفی مثل نان دل بست نان را از هر طرف بخوانی !نان است
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط فریبا در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 5:24 بعد از ظهر
|
دردواره ها
دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند تا به رشته ی سخن درآورم نعره نیستند تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی است
دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم لحظه های ساده ی سرودنم درد می کند
انحنای روح من شانه های خسته ی غرور من تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است کتف گریه های بی بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟ درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب پافشاری شگفت دردهاست دردهای آشنا دردهای بومی غریب دردهای خانگی دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است دست سرنوشت خون درد را با گلم سرشته است پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟ درد رنگ و بوی غنچه ی دل است پس چگونه من رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا دست درد می زند ورق شعر تازه ی مرا درد گفته است درد هم شنفته است پس در این میانه من از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست درد، نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم؟

ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط فریبا در سه شنبه ششم تیر 1385 و ساعت 2:7 بعد از ظهر