|
قبر مرا کنده است
با دستانش
خورشید
کاینچنین از احساس خالی ام
بغض بر گلو فشرده ا م
و چشمانم یخ بسته است.
تن عریانم را به خاک بسپارید
تا هم آغوش آسمان شوم
چه اشتیاقی دارد
رها شدن از تمام درد و رنج
میدانم!
رفتن حرف عجیبی است
مثل آمدن!
بر مزار خود نشسته ام
و بر زخمهای ذره ذره ام
زجه میزنم!
فرصتی نمانده است.
از چشمانم به ارتفاع هزار سال
اشتیاق را بنویس
که زبانه میکشد بر کالبدم
مرا و تنهایهایم را
کافور بزنید از جنس نور
تا تک تک سلولهایم
در تابوتی عریان
به چشم انتظاری من رسا شوند
چه فرق دارد مرا به آب یا آتش بسپارید
من دیگر معنا شده ام
در آسمان
آنجا که خواهش گرمای تنی را دارد
تا تن عریانی را
از فاصله هزار فرسنگ
تسخیر کند
مرا طراوتی دیگر است
پرواز !
تا خالی شوم
از احساسی که نامش زندگی است.

با تشکر از دوست خوبم به خاطر ارسال این تصویر
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط فریبا در یکشنبه بیستم شهریور 1384 و ساعت 2:0 بعد از ظهر
|
وقتی خالی از احساس تو شدم
... مردم
در آغوش شب
و سایه شبانه را با تیر سرد پائیز
جوانه زدم
بهار را به انتظار ماندم
و پائیز را
فصلها را دوباره ورق میزنم
وبه شکل خلوت هر روز
پلکهایم را در مسیرعبورت شستشو دادم.
گاه نیامدنت حنجره سرد زمستانیم را
به سکوت دیرینه آواز
پیوند زدم
و وقتی حس دیروزیم گم شد
امروز را به خاطر فردا
هزار بار گریستم.

ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط فریبا در سه شنبه هشتم شهریور 1384 و ساعت 3:26 بعد از ظهر
|
به روزگار آمدن
به روز بارش دوباره انتظار
به فصل آینه
به وقت تابش دوباره انتظار
به اشتیاق آمدن
دوباره رویش جوانه انتظار
هزار واژه گمشده
در اوج خواهش دوباره انتظار
به لحظه های پر سکون
به سینه پر از شرار من قرار
به باور دوباره ام
تو نغمه های سبز عاشقی بیار.
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط فریبا در یکشنبه ششم شهریور 1384 و ساعت 6:51 بعد از ظهر
|
به گذشته ها دیگر نخواهم اندیشید ...
به لحظه هایی که بر مرداب زندگیم شناورند
به راهی که زندگیم را به بیراهه برد
به صدایی که در تاریکی زندگیم رخنه کرد
گذشته ها نقش وهمی است ...
که در روز با دود انـــدود.
گذشته ها را دگر نخواهم اندیشید...
... به افق های دوری که زمزمه های شب را در رگهایم جاری کرد
و سپیدیهای فریب را بر تارو پود آرزوهایم آویزان.
به گذشته ها اندیشیدن چه امیدی را زنده میکند
مگر تپشهای جهنمی که سیاهی چشمانم را بیقرار میسازد.
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط فریبا در چهارشنبه دوم شهریور 1384 و ساعت 12:53 بعد از ظهر
|
سفر آشیانه فردای من است
لحظه ها را شتاب میکنم
من بی خانمان امروز را
کجــــا ماوا کنم.
  
اشک و لبخند و خاطره
... میان واژه ها پرسه میزنم
برای جرعه ای نشانـــــه
تو گم شده ای و من در جستجوی سرابـم.
  
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط فریبا در چهارشنبه دوم شهریور 1384 و ساعت 12:33 بعد از ظهر