تبليغاتX
پیرغار دات کام
برای رفتنت

من دلم تنگ می شود
برای تو
برای هرآنچه که تکانم می دهد
تـــــا تــامل خـــویش
بـــــــرای خاطراتمان
چیزهایی که تو، توهم می خوانیشان
دلــم کــه تنـــگ می شــود
پای لحظه های خالی از تو
بــساط اشک پهن می کــنم
گوش خیالم را به گذشته می چسبانم
صدایت را از امواج پراکندهی زمان جمع می کنم
پژواک صدایت بر دیوار ذهن می کوبد
پر از آواز می شوم از تو
مگرغیر از این است
که توهم هم وجود دارد؟
باشد ...
به خودم دروغ نمی گویم!
اما به حقیقت دقایق پریشان عاشقی سوگند
دلم برای این توهم تنگ می شود

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فریبا در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 و ساعت 9:53 قبل از ظهر
خداحافظ بخواب آرام(راکان)

 تو رفتی با هزار آرزو که من هم سهمی از آرزو های تو بودم

تو رفتی ومن باز "نوشداروی بعد از مرگ سهرابت شدم"

با زهم دیررسیدم ووقتی خبررفتنت را شنیدم که توآرام آرام زیرخروارها گل خوابیده بودی

چراخداحافظی نکردی

چرا وقت رفتنت مرانخواندی

امروزسرخاکت رفتم توبودی من بودم وهزار حرف نگفته که بازهم نتوانستم بگویم

دوباره باعجله برگشتم وتو مثل همیشه ازاضطراب رفتنم سرد شدی

آرام بخواب آسوده شدی ازعذاب اینهمه درد،ازعذاب اینهمه بی مهری

امروز آمدم که بگویمت من هم ..... چقدر تنهایم

خوش بحالت آرام بخواب

                                آسوده شدی

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فریبا در سه شنبه ششم مرداد 1388 و ساعت 3:30 بعد از ظهر

 

شمارش معکوس ثانیه ها ،آغاز شده است

جستجویت می کنم هرروز

 ،اما تو گم شده ای

چگونه بیابمت ، دیر می شود

شتاب کن

شمارش معکوس ثانیه ها ،هولم میکند

مگذار آمدنت خیالی باشد  هزارساله

                                                    برگرد

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فریبا در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 و ساعت 4:4 بعد از ظهر

خدايا: "عقده "ي مرا از دست "عقيده" ام مصون بدار.

خدايا: به من قدرت تحمل عقيده ي" مخالف" ارزاني كن.

خدايا: مرا آگاه و هوشيار دار تا پيش از شناختن "درست "و" كامل" كسي ,

فكري ,_مثبت يا منفي _ قضاوت نكنم.

خدايا: مرا,در ايمان ,"اطاعت مطلق" بخش تا در جهان" عصيان مطلق" باشم.

خدايا: به روشنفكراني كه اقتصاد را" اصل" مي دانند,بياموز كه : اقتصاد هدف

نيست,

و به مذهبي ها كه" كمال" را هدف مي دانند ,بياموز : اقتصاد" اصل "است.

 خدايا: به من "زيستني" عطا كن كه در لحظه مرگ بر بي ثمري لحظه اي كه براي

 زيستن گذشته است. حسرت نخورم, و "مردني" عطا كن كه بر بيهودگيش,سوگوار

  نباشم.

بگذار تا آنرا من ,خود انتخاب كنم اما آنچنان كه تو دوست مي داري.

خدايا: چگونه زيستن را تو به من بياموز,

چگونه مردن را خود خواهم دانست.

خدايا: رحمتي كن تا ايمان , نام و نان برايم نياورد,قوتم بخش تا نانم را _ و حتي نامم

 را در خطر ايمانم افكنم ,تا از آنها باشم كه پول دنيا را مي گيرند و يراي دين كار

 مي كنند ,نه از آنها كه پول دين مي گيرند و براي دنيا كار مي كنند.

خدايا : به هر كه دوست مي داري بياموز كه: عشق از زندگي كردن بهتر است,وبه

 هر كه دوست تر مي داري,بچشان كه :

دوست داشتن از عشق برتر  !

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فریبا در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:49 قبل از ظهر

رخصت بده که بشکنم غرورم و به پاي تو ...

فرصت بده که جون بدم به حرمت صداي تو ...

 مهلت بده تو شهر تو دوباره دربدر بشم ...

 از اشتعال بوسه هات يه تل خاکستر بشم ...

 بزار که رنگ گونه هات منو به مسلخ بکشه ...

بختک سرد بي کسي از رو دريچه رد بشه ...

 با رخصت نگاه تو البرز و از جا مي کنم ...

رو خواب شب خط مي کشم به قلب فردا مي زنم ...

نمي زارم دست نسيم به گرد عطرت برسه ...

براي از طرح رد شدن فکر نوازشت بشه ...

بودن تو غنيمته حتي براي يه نفس ....

 نزار که بي توگم بشم تو ازدحام اين قفس ...

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فریبا در شنبه سیزدهم بهمن 1386 و ساعت 3:41 بعد از ظهر

 

  • از مخالفت نترسيد بادبادک وقتی می تواند بالا برود که با ياد مخالف مواجه شود .
  • افتادن در گل و لای ننگ نيست ننگ آن است که در همان جا بماند.
  • زندگی چون درختی است تاور با چتری افشان که برگهايش به آفتاب عشق جويبار همدردی و هوای صداقت نياز دارد.
  • کسانی در کارها موفق شدند که کمتر از خود تعريف شنيده اند.
  • هميشه هر چيزی را که دوست داری به دست نمی آوريم پس بياييد آنچه را که به دست می آوريم دوست بداريم.
  • اگر باور کنيم که جاودانه نيستيم قدر يکديگر را می فهميم و باعث آزار کسی نمی شويم .
  • هيچ وقت برای چيزی که نداريدناراحت نشويد بلکه به خاطر آنچه که داريد شاد باشيد .
  • مواظب باشيد حقيقت را لابه لای آرزوهای خود گم نکنيد .
  • يافتن دوستان خوب سخت است سخت تر از آن ترک آنهاست فراموش کردنشان غير ممکن است .
  • انسانهای کوچک راجع به گذشته انسانهای بزرگ در مورد آينده و انسانهای ضعيف در مورد ديگران صحبت می کنند .
  •  

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط فریبا در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت 3:51 بعد از ظهر

    راز موفقیت
  • راز موفقت در زندگی را فقط کسانی آموختند که در زندگی موفق نشدند .
  • وفاداری بر سعی کنار گذاشتن خواسته ها ، تصميمات و مسئوليت هايمان نيست ، هيچ کس ديکری نمی تواند به جای ما تصميم بگيرد ، هيچ کس ديگری نمی تواند مسئول پيامد کارهای ما باشد .
  • وفاداری ما نسبت به ديگران احترام گذاشتن ، پذيرفتن و توجه به آنهاست .
  • ما اجباری در موافقت با ديگران يا اجازه دخالت دادن به آنها برای زير نظر داشتن عقايد ، احساسات يا رفتار خود نداريم و هرگز مجبور به تحمل بد رفتاری نيستسم .
  • وفادار بودن و پذيرفتن وفاداری تنها به اين معناست که من خود را متکی به ديگری قرار ندهم من با احترام گذاشتن و عشق ورزيدن به ديگران و با دخالت در زندگی آنها يا اجازه نظارت دادن به آنها برخود به ديگران وفا دارهستم .
  • آنچه اهميت دارد اين است که انسان بتواند قدرت را بدست بياورد .
  • من به ارواح موعتقد نيسم ولی به قدرت ناخود آگاه فکری موعتقدم . من واقعاْ فکر می کنم که مغز بيشتر قدرت فائق آمدن بر ساير اندامهای هسی و توليد تجسمات وا دارد و مردمی که می گويند روح ديده اند را باور دارم .
  • عشق در لحظه پديد می آيد ، دوست داشتن در امتداد زمان ، اين اساسی ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است .
  • عشق معيارها را در هم می ريزد ، دوست داشتن بر پايه های معيارها بنا می شود .
  •  عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد ، دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه می گيرد.
  • ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط فریبا در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت 3:18 بعد از ظهر

     

     سال و فال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

                                                  یادت اندر شــــهریاری برقرار و پـــر دوام

    سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش

                                               اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

     

             

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط فریبا در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 و ساعت 9:33 قبل از ظهر

    *دلت را هم بهاري كن مانند بهار*

     

    آرزوها در انتظار برآورده شدن با تو به بهار مي آيند.

    بر تن وسوسه هاي تمام نشدني لباس اعتدال بپوشان.

           فصل اخم و حرفهايي كه در سردي هواي شبانه بخار مي شوند گذشته.

         لبخندت را در آينه ي زلال آب چشمه ها براي خود تكرار كن.

    كلمات كهنه را در سپيدي برفهاي آب شده ي رود بشوي

     حرفهاي تازه را چون ماهي هاي پولك نقره اي صياد باش.

       بگذار دو شكوفه ي تازه رسته براي لحظه اي در مردمك چشمهايت قاب شوند 

     و نگاهت عطر مهرباني به خود بگيرد.

         برفها نشسته در لابلاي ابرها به دوردست ها آن سوي زمين كوچ كرده اند.

    هوا باراني است.منتظر باش .

    برخورد چترهاي باران خورده; عابري را شايد با تو آشنا كند.

      هيزم شكن كنده ي غمهايت باش و در آتش سور چهارشنبه ات آنها را بسوزان.

    از پيله ي سخت تنهايي بيرون بيا.پروانه شو.

    هواي دشت سبز عاشقي در انتظار بالهاي زيباي توست.

             به تكرار سريع برف پاك كن روي شيشه ي ماشين زمان در جاده ي زندگي نگاه كن.

    تابلو بازگشت ممنوع را به خاطر بسپار.مقصد نرفته هاست.

     گاهي خرمالو ها سهم گنجشك ها مي شوند. برگهاي بي وفا را فراموش كن.

        جوانه ها تازه روييده اند. دستكش هاي چرمي قهر را با دندان سپيد محبت بيرون بكش. بگذار دستهايت هواي آشتي بخورند.

     همه ي درها كه بسته باشد گريبان تنهايي امن ترين جا براي گريستن است.

     

    گريه فهم چشم ها را بالا مي برد .

    تنهايي را از حس تكرار خاطرات شيرين گذشته لبريز كن.

    به عشوه ي مترسك كينه زير نور ماه نگاه نكن.

     در دادگاه شبانه ي اعمال روزانه، پيش از همه خود را ببخش

        گاهي لازم است بخشش كني

      ونامي تازه را بر روي ديوار احساست بنويسي .

       فاصله هايي در انتظار فرو ريختن اند.

    آن بهار را كه دستت به زنگ نمي رسيد،

      به ياد بياور و فراموش نكن زماني مي رسد كه هر چه زنگ مي زني

     هيچكس در خانه نيست تا در را به رويت باز كند.

    اين فاصله را زندگي كن.

     

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط فریبا در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 و ساعت 11:38 قبل از ظهر

    .به نام او كه در وجودش هيچ شكي نيست

    تمام سپاس از آن او

    که غیر از او هيچ کس را صدا نمی کنم

    گيرم که ديگران را صدا کردم

    پاسخم را نمی دادند

    تمام سپاس از آن او

    که دلم به هيچ کس غير او خوش نيست

    گيرم که به ديگران دل خوش می کردم

    نا اميدم کردند

    تمام سپاس از آن او

    که کارهايم را خودش رو به راه می کند و پيش اش عزيزم

    گيرم که امورم را وا می گذاشت به اين مردم

    خوارم می کردند

    تمام سپاس از آن او

    که به من نيازی نداشت ولی گفت: دوستت دارم

    تمام سپاس از آن او

    که جوری با من صبوری می کند

    که انگار هيچ کار سياهی نکرده ام

    پروردگار من، بهترين من است

    بهترين چيزی که می شناسم

    شايسته ترين کس برای پرستش

    شايسته ترين کس برای سپاس 
     

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط فریبا در پنجشنبه دوم آذر 1385 و ساعت 10:30 قبل از ظهر

    مصاحبه با خدا




    I dreamed I had an interview with God.

    در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم

     So you would like to interview me? God asked.

    او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟

    If you have the time? I said.

    گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....

    God smiled. ?My time is eternity.

    لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد

    What questions do you have in mind for me?

    چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟

    What surprises you most about humankind?

    پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده  مي کند؟

    God answered

     

    ...

    پاسخ داد:

    That they get bored with childhood,

    آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...

    they rush to grow up, and then

    عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....

    long to be children again.

    آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند

    That they lose their health to make money...

    سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند

    and then lose their money to restore their health.

    و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....

    That by thinking anxiously about the future,

    چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.

    they forget the present,

    که از حال غافل مي شوند

    such that they live in neither the present nor the future.

    به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده 

     "That they live as if they will never die,

    آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند

    and die as though they had never lived.

    و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند 

    we were silent for a while.

    ما براي لحظاتي سکوت کرديم

     

    And then I asked.

    سپس من پرسيدم..

    As a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn

    مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟ 

    To learn they cannot make anyone love them.

    پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند

     All they can do

    ولي مي توانند

    is let themselves be loved.

    طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند

    To learn that it is not good to compare themselves to others.

    ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند

    To learn to forgive by practicing forgiveness.

    ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي

    To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love,

     ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد ايجاد کنيد

    and it can take many years to heal them.

    ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد

     To learn that a rich person

     ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد

    is not one who has the most,but is one who needs the least

    بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد

     To learn that there are people who love them dearly,

    ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند

    but simply have not yet learned  how to express or show their feelings.

    ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند

    To learn that two people can

    ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند  به يک چيز نگاه کنند

    look at the same thing and see it differently?

    ولي برداشت آن ها متفاوت باشد 

    To learn that it is not enough that they

    ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند

    forgive one another, but they must also forgive themselves.

    بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند

    "Thank you for your time," I said

    سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم

    "Is there anything else you would like your children to know"

    آيا چيز ديگري هم وجود دارد  که مايل باشي فرزندانت بدانند؟

     

     God smiled and said,Just know that I am here... always. 

    خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها هستم..........براي هميشه  

     with love.......fariba

     

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط فریبا در جمعه بیست و یکم مهر 1385 و ساعت 12:55 بعد از ظهر

     

    الفباي موفقيت

    الف: اشتياق براي رسيدن به نهايت آرزوها
    ب: بخشش براي تجلي روح و صيقل جسم
    پ: پوياپي براي پيوستن به خروش حيات
    ت: تدبير براي ديدن افق فرداها
    ث: ثبات براي ايستادن در برابر باز دارند ه ها
    ج: جسارت براي ادامه زيستن
    چ: چاره انديشي براي يافتن راهي در گرداب اشتباه
    ح: حق شناسي براي تزكيه نفس
    خ: خودداري براي تمرين استقامت
    د: دور انديشي براي تحول تاريخ
    ‌ذ: ذكر گوپي براي اخلاص عمل
    ر: رضايت مندي براي احساس شعف
    ز: زيركي براي مغتنم شمردن دم ها
    ژ: ژرف بيني براي شكافتن عمق درد ها
    س: سخاوت براي گشايش كار ها
    ش: شايستگي براي لبريز شدن در اوج
    ص: صداقت براي بقاي دوستي
    ض: ضمانت براي پايبندي به عهد
    ط: طا قت براي تحمل شكست
    ظ: ظرافت براي ديدن حقيقت پوشيده در صدف
    ع: عطوفت براي غنچه نشكفته باورها
    غ: غيرت براي بقاي انسانيت
    ف: فداكاري براي قلب هاي درد مند
    ق: قدر شناسي براي گفتن ناگفته هاي دل
    ك: كرامت براي نگاهي از سر عشق
    گ: گذشت براي پالايش احساس
    ل: لياقت براي تحقق اميد ها
    م: محبت براي نگاه معصوم يك كودك
    ن: نكته بيني براي ديدن ناديده ها
    و: واقع گرايي براي دستيابي به كنه هستي
    ه: هدفمندي براي تبلور خواسته ها
    ي: يك رنگي براي گريز از تجربه دردهاي مشترك

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط فریبا در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 و ساعت 2:33 بعد از ظهر

    از خدا خواستم

    از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد
    خدا گفت: نه
    رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکش.

    از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد
    خدا گفت: نه
    شکيبايي زاده رنج و سختي است.
    شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.

    از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد
    خدا گفت: نه
    من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را
    فراچنگ آوري

    از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد
    خدا گفت: نه
    رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من
    نزديکتر و نزديکتر مي کند.

    از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد
    خدا گفت: نه
    بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را
    هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي

    من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از
    خدا خواستم
    و باز گفت: نه
    من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به
    کف آري.

    از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست
    بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند
    و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم........

     

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط فریبا در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 و ساعت 2:32 بعد از ظهر

    با قلم ...

    با قلم می گویم :
    - ای همزاد ، ای همراه ،
    ای هم سرنوشت ،
    هر دومان حیران بازی های دوران های زشت .
    شعرهایم را نوشتی
    دست خوش ؛
    اشک هایم را کجا خواهی نوشت ؟

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط فریبا در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 و ساعت 2:31 بعد از ظهر

    هر پلك زدن مرگ يك لحظه است و مژه ها سوگواراني سياه پوش
     در ماتم قتل عام لحظه ها

    Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

     

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط فریبا در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 و ساعت 12:53 بعد از ظهر

    هفت نصيحت مولانا

     گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود) 


     باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد) 


     اگر كسي اشتباه كرد آن را بپوشان (مثل شب) 


     وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ) 


     متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك) 


     بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا ) 


     اگر مي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه )

    * * *

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط فریبا در یکشنبه یازدهم تیر 1385 و ساعت 5:5 بعد از ظهر

     

     

     زیبایی انسان در چیست؟

     

    روزي شاگردان نزدحکيم رفتندوپرسيدند: استاد زيبايي انسان

     درچيست؟ حکيم 2 کاسه کنارشاگردان گذاشت وگفت: به اين 2کاسه

     نگاه کنيد اولي ازطلا درست شده است ودرونش زهراست ودومي

    کاسه اي گليست ودرونش آب گوارا است، شما کدام راميخوريد؟


    شاگردان جواب دادند: کاسه گلي را. حکيم گفت: آدمي هم همچون اين

     کاسه است.


    آنچه که آدمي رازيبا مي کند درونش واخلاقش است.


    درکنارصورتمان بايد سيرتمان رازيباکنيم.

                                    * * *

    Click Here
 For Get More Mail From Sare2008 Group

     

      اشتقاق

    وقتی جهان
    از ریشه ی جهنم
    و آدم
    از عدم
    و سعی
    از ریشه های یأس می آید
    وقتی که یک تفاوت ساده
    در حرف
    کفتار را
    به کفتر
    تبدیل می کند
    باید به بی تفاوتی واژه ها
    و واژه های بی طرفی
    مثل نان
    دل بست
    نان را
    از هر طرف بخوانی
    !نان است

     

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط فریبا در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 5:24 بعد از ظهر

     

     

    دردواره ها

    دردهای من
    جامه نیستند
    تا ز تن در آورم
    چامه و چکامه نیستند
    تا به رشته ی سخن درآورم
    نعره نیستند
    تا ز نای جان بر آورم

    دردهای من نگفتنی
    دردهای من نهفتنی است

    دردهای من
    گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
    درد مردم زمانه است
    مردمی که چین پوستینشان
    مردمی که رنگ روی آستینشان
    مردمی که نامهایشان
    جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
    درد می کند

    من ولی تمام استخوان بودنم
    لحظه های ساده ی سرودنم
    درد می کند

    انحنای روح من
    شانه های خسته ی غرور من
    تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
    کتف گریه های بی بهانه ام
    بازوان حس شاعرانه ام
    زخم خورده است

    دردهای پوستی کجا؟
    درد دوستی کجا؟

    این سماجت عجیب
    پافشاری شگفت دردهاست
    دردهای آشنا
    دردهای بومی غریب
    دردهای خانگی
    دردهای کهنه ی لجوج

    اولین قلم
    حرف حرف درد را
    در دلم نوشته است
    دست سرنوشت
    خون درد را
    با گلم سرشته است
    پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
    درد
    رنگ و بوی غنچه ی دل است
    پس چگونه من
    رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

    دفتر مرا
    دست درد می زند ورق
    شعر تازه ی مرا
    درد گفته است
    درد هم شنفته است
    پس در این میانه من
    از چه حرف می زنم؟

    درد، حرف نیست
    درد، نام دیگر من است
    من چگونه خویش را صدا کنم؟

    Click Here
 For Get More Mail From Sare2008 Group

     

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط فریبا در سه شنبه ششم تیر 1385 و ساعت 2:7 بعد از ظهر

     

      از شگفتي هاي دنياي ما:

    •    يک سوسک حمام مي‌تواند 9 روز بدون سر زندگي کند تا اينکه از گرسنگي بميرد.

     

    • يک کوروکوديل نمي‌تواند زبانش را بيرون در بياورد.

     

    • حلزون مي‌تواند 3 سال بخوابد.

     

    • به طور ميانگين مردم از عنکبوت بيشتر مي‌ترسند تا از مرگ!

     

    • اگر جمعيت چين به شکل يک صف از مقابل شما راه بروند، اين صف به خاطر
    • سرعت توليد مثل هيچ‌وقت تمام نخواهد شد.

     

    • خطوط هوايي آمريکا با کم کردن فقط يک زيتون از سالاد هر مسافر در سال 1987 توانست 40000$ صرفه‌جويي کند.

     

    • ملت آمريکا بطور ميانگين روزانه 73000 متر مربع پيتزا مي‌خورند.

     

    • چشم‌هاي شترمرغ از مغزش بزرگتر است.

     

    • بچه‌ها بدون کشکک زانو متولد ميشوند. کشکک‌ها در سن 2 تا 6 سالگي ظاهر مي‌شوند

     

    • کوبيدن سر به ديوار 150 کالري در ساعت مصرف مي‌کند.

     

    • پروانه‌ها با پاهايشان مي‌چشند.

     

    • گربه‌‌ها مي‌توانند بيش از يکصد صدا با حنجره خود توليد کنند در حاليکه سگ‌ها کمتر از 10 تا!

     

    •  ادرار گربه زير نور سياه مي‌درخشد.

     

    • تعداد چيني‌هايي که انگليسي بلدند، از تعداد آمريکايي‌هايي که انگليسي بلدند، بيشتر است!!

     

    • دوئل کردن در پاراگوئه آزاد است به شرطي که طرفين خون خود را بر گردن بگيرند.

     

    • فيل‌ها تنها حيواناتي هستند که نمي‌توانند بپرند.

     

    • هر بار که يک تمبر را ميليسيد 10/1 کالري انرژي مصرف مي‌کنيد.

     

    • فورييه 1865 تنها زماني بود که ماه کامل نشد.

     

    • کوتاهترين جمله کامل در زبان انگليسي I am است.

     

    • اگر عروسک باربي را زنده تصور کنيد سايزش 33-23-39 و قدش 2 متر و 15 سانتي‌متر خواهد بود با گردني 2 برابر بلندتر از يک انسان نرمال.

     

    • تمام خرسهاي قطبي، چپ دست هستند.

     

    • اگر يک ماهي قرمز را در يک اتاق تاريک قرار دهيد، کم کم رنگش سفيد مي‌شود.

     

    •  اگر به صورت مداوم 8 سال و 7 ماه و 6 روز فرياد بزنيد، انرژي صوتي لازم براي گرم کردن يک فنجان قهوه را توليد کرده‌ايد.

     

    • در مصر باستان افراد روحاني تمام موهاي بدن خود را مي‌کندند حتي ابروها و موژه‌ها

     

    • کوتاه‌ترين جنگ در تاريخ در سال 1896 بين زانزيبار و انگلستان رخ داد که 38 دقيقه طول کشيد.

     

    •  در 4000 سال گذشته هيچ حيوان جديدي رام نشده است.

     

    •  هيچ‌وقت نميتواني با چشمان باز عطسه کنی

     

    • تعداد انسان‌هايي که به وسيله خر کشته مي‌شوند، از انسان‌هايي که در سانحه هوايي مي‌ميرند بيشتر است.

     

    •  چشم‌هاي ما از بدو تولد همين اندازه بوده‌اند، اما رشد دماغ و گوش ما هيچ‌وقت متوقف نمي‌شوند.

     

    • هر تکه کاغذ را نمي‌توان بيش از 9 بار تا کرد.

     

    • در هرم خئوپوس در مصر که 2600 سال قبل از مبلاد ساخته شده است، به اندازه‌اي سنگ به کار رفته که مي‌توان با آن ديواري آجري به ارتفاع 50 سانتي‌متر دور دنيا ساخت.

     

    • اگرتمام رگ‌هاي خوني را در يک خط بگذاريم، تقريبا 97000 کيلومتر مي‌شود.

     

    •  وقتي مگس بر روي يک ميله فولادي مي‌نشيند، ميله فولادي به اندازه دو ميليونيم ميليمتر خم مي‌شود.

     

    •  آمريکا تا 50 ميليون سال ديگر دو نيم خواهد شد.

     

    •  عدد 2520 را مي‌توان بر اعداد 1 تا 10 تقسيم نمود، بدون آن‌که خارج قسمت کسري داشته باشد.

     

    • 30 برابر مردمي که امروزه بر سطح زمين زندگي مي‌کنند، در زير خاک مدفون شده‌اند

       *       در هر ثانيه بيش از 5000 بيليون بيليون الکترون به صفحه تلويزيون برخورد   مي‌کند و تصويري را که شما تماشا مي‌کنيد، بوجود مي‌آورد.

     

     *            شانس شبيه بودن دو اثر انگشت، يک به 64 ميليارد است.

     

    • يک ليتر سرکه در زمستان سنگين‌تر از تابستان است.

     

    • قد انسان تا 20، 25 سالگي و گاها 40 سالگي بلند مي‌شود و از چهل سالگي به بعد، قد انسان هر دو سال حدود 6 ميلي‌متر کوتاه مي‌شود.

     

    •  فقط با از دست دادن يک درصد از آب بدن، احساس تشنگي مي‌کنی

     

      ۰           دهان انسان روزانه يک ليتر بزاق توليد مي‌کند.

     

    • چيتا يا يوزپلنگ سريع‌ترين حيوان خشکي است. او در عرض فقط 3 ثانيه 100 کيلومتر در ساعت سرعت مي‌گيرد. رکوردي که حتي سريع‌ترين خودروهاي فراري هم نتوانسته‌اند بشکنند.

     

    • کرم‌هاي ابرشيم در 56 روز، 86 هزار برابر خود غذا مي‌خورند.

     

    • تنها قسمت بدن که خون ندارد، قرينه چشم است.

     

    •  شتر در 3 دقيقه 95 ليتر آب مي‌خورد

     

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط فریبا در جمعه نوزدهم خرداد 1385 و ساعت 2:6 بعد از ظهر

    تو مي آيي و هيچ كس مرا پيدا نخواهد كرد

    باردار عشق مي شوم

    روز را به اوج مي رسانم

    و ماه

    تنها يادگارم را از دست مي دهم

    و نگاهم

    خالي از زخمهاي ديرينه مي شود

                                                 ،باتو مي توان پراز انتظار بود.

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط فریبا در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385 و ساعت 3:34 بعد از ظهر

    گاهي چقدر كوچك مي شويم،

    در مقابل حرفهاي يزرگي كه ته دلمان مانده است

    تو فرياد سكوت من بودي

    و من بغض نشكفته تو

    اما امروز

    گاهي وقتي بهم زل مي زنيم

    هيچ نقشي از ديروز در خاطرمان نمي ماند

    و تنها براي هم تكرار مي شويم

                                            ... تكرار

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط فریبا در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 1:55 بعد از ظهر

    معجزه ای مرا باید

    معجزه ای هرچند اندک

    پیوند دستانم با ساقه نحیف گلی رنجور

    در شاهرگ پر شتاب زمان

    به حجم یک آه کشیدن و تمام شدن.

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط فریبا در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 10:19 قبل از ظهر

     

        هر بارفکر میکنم پشت در ایستاده ای

       ساعتم را می خوابانم به هفت سین که هرسال

                                      سین سیب و سکوت را گاز می زند

       و زغالی که هرشب

       آمدنت را به دیوار مه گرفته اتاقم

                                    بالا می کشد

      ... سال از اول فروردین گذشته است

                                   و هرسال،سکوت

       و ماهی سرخی که هرسال

                                 بازنگ ناگهانی ساعت بی حال می شود

       می ترسم وقتی بیایی

                            هیچ خطی روی دیوار نباشد.

    Join vanda click Group

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط فریبا در یکشنبه ششم فروردین 1385 و ساعت 9:47 قبل از ظهر

     

    امروز خانه بوی تازگی یک سیب رادارد

    ومن چه سبزم امروز

    و مثل رویای کودکانه ای

    ...کودکیهایم را لبخند میزنم

    آغوشت رابگشا

    مادر!

    که نبودنت را بی پروا اشک بریزم.

    .....

     

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط فریبا در یکشنبه ششم فروردین 1385 و ساعت 9:37 قبل از ظهر

    * هميشه ماه به حوض آب می آيد تا ماهی ها را به آسمان ببرد *
     
    * خوشبختی ، خود تويِی ، در آيينه ديگران آن را مجو *
     
    * خنده هايت را برای روز مبادا نگه ندار *
     
    * افراد کم حرف ، زبانشان در نگاهشان است *
     
    * به سفر که می روی ، بال هايت را فراموش نکن *
     
    * به آيينه که نگاه می کنی ، او محو تماشای تو شده است *
     
    * نگاهت را به هر گوشه ای پرتاب نکن *
     
    * طوفان با همه خشمش ، نمی ماند ؛ درياست که هميشه پا برجاست *
     
    * زمين ، سريع قرض دريا را از ابرا می گيرد *
     
    * به ستاره ها که نگاه می کنی ، آسمان را فراموش نکن *
     
    * کوير ، بزرگترين سکوت آفرينش است *
     
    * هر چند وقت يک بار خودت را از خودت طلب کن ، شايد گمشده باشی *
     
    * کثرت سنگ ها مانع نمی شود که من از زيبايی شان سخن نگويم *
     
    * وقتی خواب هايت کوچ کنند به ارزش شب ها پی خواهی برد *
     

     

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط فریبا در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 و ساعت 1:32 بعد از ظهر

      در هفت سین باورم

      جای هفت سین خالی مانده است

    ... بی سادگی یک سلام،

       سلامتی ام به یغما رفته است

      و سعادتم امسال،

                      سخاوتمندانه پر پر شده است

      و بوی سبزه های بهاری

                      حتی سرشارم نمی کند

      ... در هفت سین باورم

                     جای هیچ سینی را بی تو پر نخواهم کرد.

     

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط فریبا در سه شنبه نهم اسفند 1384 و ساعت 1:30 بعد از ظهر

    ما ناشادترين مردمان جهانيم

    ما ناشادترين مردمان جهانيم. شادي به مفهوم واقعي آن يعني شادي روحي و باطني در زندگي ما تهي از معنا است. نه آن شادي‌هاي سطحي و گذرا كه جز تسكيني مقطعي نيست، بلكه شادي واقعي و پايدار كه در آن لذت روح و جان باشد و آدم‌ها را سرشار از مهر به يكديگر و انرژي كند.

    ما ناشادترين مردمان جهانيم. در سرزمين مولانا و حافظ و سعدي و خيام هستيم كه لُب كلام‌شان رسيدن به شادي و شادكامي است. ما در سرزميني هستيم كه پيام حكيمان و عرفايش نه سوگ و عزا كه شادي در وصل معشوق است. اما دريغ كه شعرها اين روزها به كار تفأل و استخاره مي‌آيند يا عروسك‌بازي و نه وصال معشوق!

    ما ناشادترين مردمان جهانيم. در عزاي مردگان‌مان صيحه مي‌زنيم، ضجه مي‌كنيم، جيغ مي‌كشيم، بر سر مي‌زنيم، شيون مي‌كنيم، سوگواري مي‌كنيم، به عزا مي‌نشينيم و انبوه مراسم مرده‌پرستي و مرده‌بازي داريم اما مذاهب ما مي‌گويند پيش خدا مي‌رويم كه سراسر مهر و آرامش است و عجبا اين ريا! و عجبا كه مرگ در چنين جامعه‌اي چقدر دشوار و جانكاه است.

    ما ناشادترين مردمان جهانيم. گورستان‌هايمان تيره و تاريك و هراس‌آور در هجوم رنگ‌هاي تيره و خاكستري است. به مرگ و معاد معتقديم ولي با اعتقادات متناقض، سر خدا كلاه مي‌گذاريم و از مرگ آن‌قدر چهره‌ي هراس‌آور و منفوري ساخته‌ايم كه انگار هيچ گاه گذار پوست‌مان به دباغ‌خانه‌ي مرگ نخواهد افتاد.

    ما ناشادترين مردمان جهانيم. شهرهايمان، لباس‌هايمان، همه چيزمان را تيره و تار كرده‌‌ايم. ما ملت آ«رنگ‌مردهآ»اي هستيم. رنگ پيش ما مرده است. حتي رنگ را از لباس‌هاي محلي‌‌مان كه مظهر انس انسان با طبيعت است گرفته‌ايم. ما سبز نيستيم. حتي زرد هم نيستيم. حتي سياه هم نيسيتم. هيچيم هيچ! ما دچار هيچ‌رنگي شده‌ايم چون هيچ رنگي شادمان نمي‌كند. از هيچ رنگي لذت نمي‌بريم.

    ما ناشادترين مردمان جهانيم. چون غم نان، حتي دانايان را گرفتار خود كرده و اول و آخر كلام بيشتر ما رنج اقتصادي است. بيشتر مردم آن‌چنان هراس آينده دارند كه فرصت تفكر درباره‌ي چرايي زندگي خود را ندارند!

    ما ناشادترين مردمان جهانيم. اقويا مثل تمام طول تاريخ به ضعفا زور مي‌گويند. (...Censored by Moderator...) و ملتيان در حال خوردن همديگر! خودمان دست به دست هم داده و زندگي را به كام يكديگر تلخ كرده‌ايم. و به راستي در اين گرگساري كه خاك وطن مي‌نامندش، حاصلش جز اندوه چيست؟

    ما ناشادترين مردمان جهانيم. شادي از جامعه‌ي ما گرفته شده است. شادي را در ذهن يكايكمان كشته‌اند. جوانان به الكل و مخدر پناه مي‌برند و پنهان باده مي‌خورند كه تعزير نشوند. شادي راستين از آنان گرفته شده است. همه در حال گريز از خود و فراموشي هستند.

    ما ناشادترين مردمان جهانيم. هر چه داشته باشيم باز هم ناشاديم. ميليون‌ها نفر در جهان در فقر اما شاد زندگي مي‌كنند. ميليون‌ها هندو با تنها لباسي براي بيشتر عمرشان زندگي مي‌كنند اما شاد مي‌ميرند. ولي ما بسيار دنيادوست تنگ‌چشم داريم كه تا خاك گور چشم‌شان را پر نسازد، در حرص و جوش و ولع و طمع هستند و دنيا را جز براي خودشان نمي‌خواهند.

    ما ناشادترين مردمان جهانيم. اكثر ما در ديپرشن(depression) و افسردگي به سرمي‌برند. بيشتر ما بيماريم. افسرده‌ايم. خودآزار و ديگرآزاريم. لجوج و كينه‌توز و حسود و لبريز از بخليم. سرشار از كينه و نفرت و رشك و بدبيني و تهمت و بهتان و افترا نسبت به ديگران هستيم. متملق و چاپلوس و دروغگو و سطحي‌نگر و خودخواه هستيم. بيشتر ما همان ايراني مفلوك دوران قاجار هستيم كه خرت و پرت‌هاي مدرن به خودمان اضافه كرده‌ايم. امروزي شده‌ايم اما ديروزي هستيم. چگونه مي‌توان براي ما، ما ناشادترين مردم جهان، شادي را با معناي واقعي و پايدار تعريف كرد؟

    از گاه‌نوشت‌هاي ناصر خالديان

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط فریبا در پنجشنبه چهارم اسفند 1384 و ساعت 11:44 قبل از ظهر

    آيا ميدانيد : اولين مردماني كه سيستم اگو يا
     
     فاضلاب را جهت تخليه آب شهري به بيرون از
     
     شهر اختراع كرد ايرانيان بودند .
     
    آيا ميدانيد : اولين مردماني كه اسب را به
     
     جهان هديه كردند ايرانيان بودند .
     
    آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حيوانات
     
    خانگي را تربيت كردند و جهت بهره مندي از
     
    آنان استفاده كردند ايرانيان بودند .
     
    آيا ميدانيد : اولين مردماني كه مس را كشف
     
     كرد ايرانيان بودند .
     
    آيا ميدانيد : اولين مردماني كه آتش را در
     
    جهان كشف كردند ايرانيان بودند .
     
    آيا ميدانيد : اولين مردماني كه ذوب فلزات را
     
     آغاز كردند ايرانيان بودند در شهر سيلك در
     
    اطراف كاشان .
     
    آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشاورزي را
     
     جهت كاشت و برداشت كشف كردند ايرانيان
     
     بودند .
    آيا ميدانيد : اولين مردماني كه نخ را كشف
     
     كردند و موفق به ريسيدن آن شدند ايرانيان
     
     بودند .
     
    آيا ميدانيد : اولين مردماني كه سکه را در
     
    جهان ضرب كردند ايرانيان بودند .
     
    آيا ميدانيد : اولين مردماني كه عطر را براي
     
    خوشبو شدن بدن ساختند ايرانيان بودند .
     
    آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشتي يا
     
    زورق را ساختند به فرمان يكي از پادشاهان
     
     زن ايراني بوده است .
     
    آيا ميدانيد : اولين ارتش سواره در دنيا توسط
     
     سام ايراني اختراع شد با 115 سرباز .
     
    آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حروف الفبا را
     
     ساختند در 7000 سال پيش در جنوب ايران ،
     
     ايرانيان بودند .
     
    آيا ميدانيد : اولين مردماني كه شيشه را
     
     كشف كردند و از آن براي منازل استفاده
     
    كردند ايراينان بودند .
     
    آيا ميدانيد : اولين مردماني كه زغال سنگ را
     
     كشف كردند ايرانيان بودند .
     
    آيا ميدانيد : اولين مردماني كه مقياس
     
    سنجش اجسام را كشف كرد ايرانيان بودند .
     
    آيا ميدانيد : اولين مردماني كه به كرويت
     
     زمين پي بردند ايرانيان بودند .
     
    آيا ميدانيد : اولين مردماني كه قاره آمريكا را
     
     كشف كردند ايراينان بودند و كريستف كلب و
     
     واسكودوگاما بر اثر خواندن كتابهاي ايراني
     
    كه در كتابخانه واتيكان بوده به فكر قاره
     
     پيمايي افتاده اند
     
     "پس چرا به ایرانی بودن خود
     
    افتخار نکنیم"؟
     

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط فریبا در پنجشنبه چهارم اسفند 1384 و ساعت 9:32 قبل از ظهر

     

         میان دلتنگی هایم تو شناوری

       مثل باران،

       مثل تشویش هرروزه ام

       به دستهای تو که فکر می کنم

       در کنار دلتنگی هایم از همیشه

                                  غریبه ترم

       در زیر پوستم انگار صدای غمگینی می دود

       دیوانه می شوم

       وقتی تو در من می باری

       و مثل تنفسی عمیق

       جاری می شوی

                      بر خستگی هایم.

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط فریبا در سه شنبه یازدهم بهمن 1384 و ساعت 9:58 قبل از ظهر

    Click to view full size image

         بیایید تا عاطفه را به قلبهایمان تزریق کنیم و محبت را به هم ارزانی داریم.   

        صداقت را همیشه به خاطر بسپاریم و امید را میهمان قلبهایمان کنیم.

      لبخند را بر لبهایمان پیوند بزنیم و گرمی خوشبختی را از زندگی برباییم.

      دوست داشته باشیم تا دوست داشته شویم.

     و بیایید تا  خوشبختی را به لباسمان سنجاق کنیم.                       

    ادامه مطلب

    |+|
    نوشته شده توسط فریبا در یکشنبه نهم بهمن 1384 و ساعت 12:45 بعد از ظهر